تمبر زیر ، تمبر جنجالی سالگرد تسخیر سفارت آمریکا است. در سال ۱۳۶۲ پست ایران اقدام به چاپ تمبر زیر نمود. این تمبر به ارزش ۲۸ ریال مخصوص پاکت خارج از کشور بود. تقریبا تمام پاکتهای ارسالی به خارج از کشور مجبور بودند از این تمبر استفاده کنند. پست آمریکا به این تمبر معترض بود و در نهایت هم اعلام کرد پاکتهایی را که روی آن این تمبر باشد به مقصد نمی رساند و برگشت می زند ، که البته همین کار را هم کرد. جالب این بود که تمبر پس از آزاد کردن گروگانها چاپ شد و به نوعی تلاش برای مبارزاتی کردن گروگانگیری بود. هموز هم معلوم نیست فایده گروگانگیری سفارت آمزیکا چه بود. بهر حال نکته جالب این تمبر اشتباه در اسم کشور ایران به خط لاتین است که به جای I.R.IRANچاپ شده است R.I.IRAN


کودکی من هم مانند خیلی از خوانندگان این وبلاگ در دهه ۶۰ گذشت. همه پست های این وبلاگ را خواندم و کلی یاد آن روزها افتادم.هرگز فکر نمی کردم اگر در دهه ۳۰ زندگی ام کسی بیاید و از آن روزها بگوید این قدر حالم بد شود. آن روزها فکر می کردیم حرف درست همان است که حکومت می زند و از دهان دولتی ها خارج می شود. چه قدر به همه شان اعتماد داشتیم و فکر می کردیم هرچه می گویند درست است.کودک بودیم اما به شدت دنباله رو حرف ها و ایدئولوژی های احمقانه ای که برایمان می گفتند.
پیرزنی در فامیل مان بود که اصلن دل خوشی از این حکومت نداشت البته پسری داشت که در ۵۰ سالگی به جبهه رفت و با داشتن ۶-۷ تا بچه قد ونیم قد در جنگ کشته شد. مادرش هرگز این را تایید نمی کرد اما خب دستش کوتاه بود. او می گفت این حکومت را دوست ندارم چون روسری های رنگی وشاد را از سر زنان برداشته و به جایش چادر سیاه بر تنشان کرده . این حکومت تا زمانی که هست همه اش غم غصه است .بردارید این چادرهای سیاه را . البته آن روزها من کودک بودم ونمی فهمیدم معنی این حرف ها چیست. اما امروز به خوبی می دانم ...
گفتنی های آن روزگار زیاد است . یادم می آید روزی برادرم که درآن روزها جوانی ۱۶ ساله بود دلش می خواست فیلم بروسلی ببیند و بروسلی هم حرام بود! با دوستش رفته بودند یک چمدان بزرگ خریده بودند و بعدش هم یک ویدئو از جایی گرفته بودند و در چمدان جاسازی کردند. بعد فیلم را در لباس شان گذاشتند وآمدند خانه . تا نصفه شب دیدن فیلم طول کشید. همان شب در تاریکی فیلم وچمدان وویدئو را برداشتند و به صاحبش رساندند. چون اگر روز می شد افتضاح بود وباید جواب هزار نفر را می دادند.همان روزها هم پسرخاله و پسر دایی ام را به جرم داشتم چند فیلم سینمایی خارجی در خیابان گرفتند و چون دایی کوچکم کله گنده ای در پلیس شهربانی بودو برای شان کاری نکرد ،آن ها چندروزی در بازداشت گاه بودند. بعد هم چند سال این سه نفر در فامیل باهم قهر بودند!!!
اوایل ریاست جمهوری آقای هاشمی بود.داشتن وحمل ویدئو جرم داشت . ما به مسافرت رفته بودیم و توی شهر همدان پلاکاردهایی با این مضمون به چشم می خورد : دشمن از طریق ویدئو به جامعه حمله می کند. جنگ در جبهه تمام شده و ما با جنگ دیگری مواجهیم . همکاری کنید و از این حرف ها ...
امورتربیتی مدرسه مان می گفت : به قول امام جنگ برای ما نعمت بود حالا که تمام شده نعمت ها از دست رفته است . همه چیز گران شده .آخه آن روزها شروع تغییر سیستم اقتصادی ایران به دست آقای هاشمی بود وقیمت ها هرروز بالا می رفت و کنترل شدنی نبود. مردم این را به جنگ و نعمت های آن ربط می دادند.چون معتقد بودند در طول جنگ هیچ وقت قیمت ها بالا نرفت !در همین رابطه خانم محجبه سفت وسختی را می شناختم در نزدیکی خانه مان که می گفت گرانی وقتی زیاد می شود یعنی این که مردم به رهبرو امام شان پشت کرده اند و گفت این حدیث از یکی از امامان است. برای همین باید پشت ولی فقیه مان باشیم. منتهی من نفهمیدم که در دوره کدام امام گرانی آمده بود که ایشان این حدیث را مرقوم فرمودند!
آن روزها شیعه و مسلمان بودن یعنی مبارزه کردن! برای همین عده ای بودند که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را عرصه جنگ ومبارزه وکشمکش می دیدند. در این میان سر کوچک ترین حرف ها به جان هم می افتادند ، بچه ها با پدر و مادر ، والدین با بچه ها ، فک و فامیل با هم وخلاصه سر همه چیز بحث دینی می کردند. مثلن می گفتند این کارت اشتباه بود ، اسلام اینو می گه یا در رساله احکام فلان مجتهد اینو نوشته وبعد هم جنجال وقهر و... خلاصه دین به عرصه خودنمایی های آدم ها برای طرح عقده ها و خودخواهی هایشان کشیده شده بود.
یکی از آدم ها که تز مبارزه تا ابد را طرح کرده بود مرتضی آوینی بود که بعدن هم در سال 70در فکه روی مین رفت و کشته شد. کشته شدن او موجی در جامعه ایجاد کرد چون او هم معتقد بود جنگ پایان یافته اما مبارزه هرگز ! برای همین برو بچه های بسیج و... او را بت کردند و شایسته تقدیس و پرستش !
پسربچه ای را تلویزیون بارها نشان داد که حدودن ۱۳ - ۱۴ ساله بود البته اگر درست یادم مانده باشد. داستانش این بود که زن خبرنگار خارجی که روسری هم نداشت ،موقع بازدید از اردوگاه اسرای ایرانی در عراق او را یافته بود و به او گفت تو برای چی به جنگ آمدی ؟ پسرک هم جواب داد : ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است / ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است . این صحنه را بارها تلویزیون پخش کرد ! بازنمایی همین صحنه را در اخراجی های مستهجن دو هم به روایت کارگردان نمای آن دیدید!
بقیه اش بماند برای بعد ....
۶ سالم بود. با خواهرها و برادر هایم بازی می کردم. مادرم آن روزها دانشجو بود و ما تنها بودیم. یادم هست آن روز ، پدرم خانه بود. برنامه کودک شبکه دو تمام شده بود و ما از جلوی تلویزیون بلند شده بودیم که تصاویری از رزمندگان خندان پخش شد و گوینده با لحنی حماسی از جان برکفی و شهادت طلبي رزمندگان اسلام ، زر زد و آخرش گفت کِرِنْد غرب ( از شهر های استان کرمانشاه) به دست رژیم بعث عراق افتاد! آن روز اولین باری که بود که من نقش زمین شدم ، اولینی که آخری نداشت. مثل ابر بهار اشک می رختم. پدرم در آغوشم گرفت و گفت « پدرسوخته ها دروغ می گویند. این جور نیست. می خواهند عراقی ها را گول بزنند!» انگاری من بچه بودم!
دایی من جبهه بود و محل خدمتش کِرِند غرب! و چند هفته ای می شد که از او خبری نبود. خانه ما بَرِ خیابان بود و هفته ای نبود که تشییع جنازه شهیدی را نبینیم. همه ترسم این بود که این بار تابوت ...
مادرم غروب ها که از دانشگاه باز می گشت اولین پرسشش این بود : « خبری از دایی داری؟» آن روز من خوش خبر، مِن و مِن کنان و با شرمندگی به او گفتم که کرند غرب اشغال شده است؛ چشمان درشت و زیبای مادرم غرق اشک شد. خود را بابت رساندن آن خبر بد مقصر می دانستم (آن هایی که مسوول این فضاخت ها بودند هیچ گاه خود را مقصر نمی دانند...)
دایی من آن روزها دانشجو بود. آن ها را حسینیه دانشگاه جمع کرده بودند و گفته بودند حسینی ها که می خواهند به جبهه روند این سو بایستند و یزیدی ها آن سو! علیرغم اینکه رفسنجانی دستور داده بود که دانشجویان به خط مقدم نروند آن ها را به منطقه جنگی برده بودند .
آن تابستان لعنتی را که در انتظار و دلهره سپری شد هیچ گاه از خاطر نمی برم. روزهای کشدار و شرجی شمال که مارش های نظامی و حماسه سرایان بی سر، غیر قابل تحملش می کرد. چقدر دعا کردم و نماز خواندم که خدا داییم را سالم بدارد. به خدا قول می دادم که دختر خوبی باشم! یعنی هیچ گاه به فکرم نرسیده بود همه اینها به خاطر خدا و تکلیف و فرمان اوست؟! بار ها و بارها مادرم را در هنگام اشک ریختن غافلگیر کرده بودم. بالاخره از دایی ام خبری شد؛ تلگرافی به خانه پدربزرگم فرستاد و بازگشت .
آن روزی که آفتاب سوخته و لاغر و کچل به خانه مان آمد در آغوشش پریدم و چندین و چندین بار بوسیدمش.
دایی من بازگشت اما پدرها و دایی ها ی بسیاری هیچ گاه بازنگشتند و دخترک های زیادی راچشم انتظار گذاشتند.
جنگ ، مقدس نيست. تنها بیماران روانی هستند که چنین معرکه های را دوست دارند و ما چه بیچاره هستیم که ملعبه دستشان هستيم.
ليگ كشوري از سال ۷۰ با نام ليگ آزادگان شروع شد و بعد از چند بار تغييرات، به شكل فعلي (جام خليج فارس)درآمد. قبل از آن فقط جام باشگاههاي تهران بود و جام حذفي كشور. در جام باشگاههاي تهران،مسابقات به شكل رفت و برگشت نبود و ۱۸ تيم در ۱۷ هفته بازي ميكردند. به جز بازي قرمز و آبي، از ساير بازي هاي حساس ميتوان به پرسپوليس - وحدت و استقلال - راه آهن اشاره كرد. تيم هاي پاس، گسترش، بانك صنعت و معدن، دارايي، شاهين، پيكان، و ... در اين جام بودند. معمولا بازي هاي پرسپوليس در آزادي و استقلال در امجديه (شيرودي)برگزار ميشد. يك بار هم در يكي از بازيها، نيمه اول بازي در زمين شماره دو شيرودي برگزار شد و داور تصميم گرفت به دليل مشكلات زمين، نيمه دوم را در زمين شماره يك برگزار كند! ياد قضاوتهاي برادران حسين و حميد خوشحوان به خير.
در سالهای میانی دهه ۶۰ من دانشآموز دبستان بودم. یادم است دهه فجر که شروع میشد، فصل آذینبندی مدارس و برنامه "چاغ و لاغر" هم میرسید. اما دقیقا یادم نیست چرا خانم معلمهای عزیزمان با حرصی خاص از آمدن دهه "زجر" شکایت میکردند! الان که فکر میکنم، میبینم خیلی جرات داشتند که جلوی ما بچههای کلاس بهراحتی "دهه فجر" را به "دهه زجر" تبدیل میکردند! و واقعا چه خلاقیتی بوده در تبدیل "فجر" به "زجر"
فکر میکنم سال ۶۶ بود که دیدیم دارند در حیاط دبستان ما زمین را میکنند و شنیدیم که قرار است یک پناهگاه درست کنند برای فرار به آنجا در زمان بمباران یا حملات موشکی صدام؛ که با آن آژیر قرمزهای دلهرهآور شروع میشد. تا جایی که یادم است، فقط یک بار مجبور شدیم به آن پناهگاه برویم. در تراکم شدید بچهها، فضای تنگ و سقف کوتاه پناهگاه، خوب یادم است که نفس کشیدنم چقدر مشکل شده بود و احساس میکردم که داخل قبرم و همین الان است که بمیرم! در واقع، حضور در آن پناهگاه هراسآورتر بود تا بودن داخل ساختمان.چند وقتی بعد، باران آمده بود و آسفالت حیاط مدرسه روی سقف پناهگاه مقداری نشست کرده بود. با بچهها میخندیدیم و میگفتیم این قرار است در برابر بمب و موشک دوام بیاورد؟
آن اواخر حملات موشکی صدام به تهران، تلویزیون یک برنامه داشت که میرفتند اگر اشتباه نکنم از عروس و دامادهایی که مانده بودند در تهران و جشن عروسی میگرفتند، گزارش تهیه میکرد. واقعیتش، کلیت و موضوع برنامه دقیقا خاطرم نیست؛ اما این صحنه را خوب به خاطر دارم که موقع ضبط یکی از همین برنامهها حمله موشکی هم شده بود و یک هو خبرنگار و فیلمبردار زوم کردند روی دود موشکی که فروافتاده بود... روزهای تلخی بود...
نوروز سال ۶۷ و ماههای بعد از آن تا زمان پذیرش قطعنامه، خیلی از تهرانیها شهر را ترک کرده بودند. ما (تقریبا همه فامیل) هم رفته بودیم به یک روستای آباء و اجدادی در فاصلهای ایمن از موشکهای صدام. در حالی آنجا بودیم که پدرهایمان در تهران مجبور بودند سر کار باشند و ما نمیدانستیم که آنها و خانههایمان را آیا دوباره خواهیم دید یا نه. فکر کنم اواخر اردیبهشت بود یا شاید هم خرداد که برگشتیم تهران. نزدیک خانه ما یک موشک خورده بود. بیشتر شیشههای خانه ما شکسته بود و چند تا از درهای داخلی از لولا در رفته بودند. موشک، روبه روی یک نانوایی بربری (اگر اشتباه نکنم) خورده بود؛ به یک آپارتمان 4 طبقه و این صحنه از یادم نمیرود که آن آپارتمان، قشنگ نصفش رفته بود و در نصفهی باقیمانده میشد داخل اتاقها و رختخوابهای گوشه اتاقها را دید! میگفتند موج انفجار، کارگر نانوایی را داخل تنور پرت کرده بود و او "جزغاله" شده بود. یک دختری به اسم "ژیلا" هم بود که اعلامیهاش را دیدم و می گفتند موج انفجار سر او را به تیر چراغ برق کوبانده بود و مغزش پخش شده بود... آن نانوایی بعدا تبدیل شد به نانوایی ماشینی (لواش یا تافتون) و الان هم نانوایی فانتزی شده است.
یکی از روزهای تیرماه ۶۷ بود که دوست هممدرسهایام بیمقدمه به من گفت: "جنگ تمام شد!" این دوستم یک مقدار چاخان و خالیبند بود و من اول نفهمیدم منظورش چیست؛ چون تقریبا در آن ذهن کودکانهام تصور نمیکردم که این جنگ تمام بشود. اما وقتی گفت که ایران قطعنامه را قبول کرده، انگار دنیا را به من دادند! هنوز هم از یادآوری آن لحظه و آن روز احساس خیلی خوبی دارم.
اسماعیل افتخاری معروف به اسمال تيغ زن، قبل از انقلاب، از جمله اوباش و باج گیرهای معروف محله جمشيدتهران و یا همان شهرنو بود که از باج گيري از فاحشه ها و مشتریانشان امرار معاش مي نمود و بخاطر همین امر بود که بارها و بارها توسط شهربانی و دادگستری بازداشت شده بود و همچنین ایشان در صنايع پشتيباني و هليكوپترسازي كشور نیز در قبل از انقلاب راننده قراردادی وعادی بودند که بخاطر همان شرارتها و بازداشتی هایش از این سمت اخراج می گردند ، با شروع انقلاب اسلامی وی ناگهان مسلمان شد و به صف انقلابیون پیوست وآن سوابق بازداشتی و اخراجی هم شد کارنامه مبارزاتی ایشان تا اینکه در بعد از پیروزی انقلاب اسلامی خود را به آیه الله ایروانی نزدیک و در کنار وی اقدام به ایجاد گروه خود سری بنام "گروه ضربت جنوب تهران " نمود و کارش را با حمله به منازل و مغازه ها و ادارات جنوب تهران و بازداشت افرادی را که وی ساواکی و شهربانی چی زمان شاه می خواند آغاز کرده ، گروه ضربت بعدها در کمیته های انقلاب اسلامی ادغام شد و وی نیز به عنوان اولین فرمانده کمیته منطقه ۱۲ تهران شناخته شد.
در سال ۱۳۶۸ اسمال تیغ زن به سازمان دخانیات می رود و مدتی در آنجا مسئول حراست سازمان دخانیات ایران می شود ، در همین سمت که تا سال ۱۳۷۲ ادامه یافته وی که البته دوستی و آشنایی دورادوری هم با سعید امامی داشت در سال ۱۳۷۴ با توجه به سابقه درخشانش برای بعضی امور خاص از سوی اکبر کوش خوش به محفل سعید امامی معرفی می شود و تا سال ۱۳۷۷ نیز در آن محفل خدمات ارزنده ای را به دستگاه اطلاعاتی می نماید که بارزترینشان مشارکت در قتل سیامک سنجری – فاطمه قائم مقامی و ناصر سیگارودی معروف به ناصر سگ سبیل می باشد ، اسمال تیغ زن البته دیگر بقول خودش بیزینس من شده بود و اعتقادی کار نمی کرد از کنار همین خدمات ارزنده توانسته بود شرکت حمل و نقل دریایی ای را به ثبت برساند و صاحب چهار کشتی باری و یک نفتکش هم شده بود ، جالب است بدانید که آن محموله کذایی ارسال موشک بجای نخود و لوبیا و حبوبات به بلژیک توسط سعید امامی با یکی از کشتی های شرکت ایشان بوده است ، محفل قتلهای زنجیره ای از اسمال تیغ زن ساپورت مالی و حمایت قضایی بعمل می آوردند و وی نیز برایشان هر چه می خواستند انجام می داد ، اما اسمال تیغ زن همان باج گیر قدیمی بود و گرچه به نان و نوایی رسیده بود اما هنوز زورگیری را رها نکرده بود و بمرور زمان اقداماتی را انجام داد که افشای آن برای وزارت اطلاعات بسیار هزینه بر بود از جمله این رفتارها مربوط میشود به تابستان سال ۷۷ که اسمال تيغ زن تحت عنوان «تيمسار احمدي» اقدام به ربودن يک دختر ۱۶ ساله در ميدان هفت تير تهران میکند و بعد از تعدی به این دختر وی را در خیابان رها میکند و وقتی خانواده این دختر از وی شکایت قضایی میکنند اسمال تيغ زن و دوستانش این خانواده را آنقدر تحت فشار قرار میدهند که خانواده مربوطه از شکایتشان صرف نظر مینمایند و پروند مختومه میشود .جرم و جنایات اسمال تيغ زن و باندش در وزارت اطلاعات آنقدر زیاد میشود که این وزارتخانه تصمیم میگیرد دیگر از وی حمایت نکند. بعد از این زمان شکایتهای متعددی از وی و باندش در محاکم قضایی مطرح میشود و بلاخره پای اسمال تیغ زن و گروهش به دادگاه باز میشود ولیکن علیرغم اثبات بسیاری از جرائم ( از جمله آدم ربایی . کلاهبرداری . زورگیری . تملک مال غیر . تجاوزبه عنف و..... ) وی فقط به ۸ سال حبس تعزیری محکوم میگردد که اين حکم هم در دادگاه تجديد نظر استان تهران قطعی میشود.
اسمال تيغ زن در یکی از جلسات دادگاه گفت: مـن در زمـان خـدمتم در كـميتـه ۶۰۰۰ نفـر را بازداشت كردهام حـالا يـادم نيست كه كدام را براي چه دسـتگيـر و بـازداشـت كردهام.
هرچند که داستان اسمال تيغ زن در دهه هفتاد از پرده بیرون آمد ، اما اصل ماجرا در دهه شصت اتفاق افتاد. امثال اسمال تيغ زن در دهه شصت با استفاده از فضای امنیتی و جنگی کشور هر چه خواستند انجام دادند و بعد پس از ادغام کمیته و شهربانی در سال ۷۱ بدنبال بیزینس خود رفتند! اینان در قالب گشتهای کمیته تابع هیچ قانونی نبودند و برای تفتیش و ورود به هر مکانی خود را محق می دانستند و در قبال هیچکس پاسخگو نبودند.
در اوج جنگ تحمیلی و زمانی عراق تلاش می کرد فعالیت های صنعت نفت ایران را متوقف کند روزهای ۲۱ و ۲۳ آبان ماه ۱۳۶۵ حملات شدید نیروی هوایی عراق به پالایشگاه های آبادان، تبریز و اصفهان صورت گرفت. ابتدا پالایشگاه تبریز از سوی هواپیماهای دشمن به شدت بمباران شد ، سپس در همین روز بمب افکن های عراقی، پالایشگاه اصفهان را ۲ بار مورد حمله قرار دادند. ۲ روز بعد نیز پالایشگاه های آبادان که سال ها زیر آتش توپخانه عراقی ها قرار داشت به گونه ای بی سابقه، آن هم در ۴ نوبت از سوی هواپیماهای عراقی بمباران شد.
بمباران پالایشگاه اصفهان در عمق خاک ایران ، نمایانگر فرسوده شدن و عدم کارآیی نیروی هوایی ایران بود. نیروی هوایی ایران که شش سال بدون در اختیار داشتن قطعه یدکی و مهمات اصلی تحلیل رفته بود، قادر نبود تا امنیت لازم را در آسمان ایران برقرار کند. این ضعف تا بدانجا رسید که عراق نیروگاه نکا در استان مازندران را هم بمباران کرد!
تصویر زیر سوختن پالایشگاه اصفهان در ۲۱ آبان ماه ۱۳۶۵ را نشان می دهد . در سمت راست پالایشگاه نیروگاه محمد منتظری هم دیده می شود. عکس در حاشیه شاهین شهر گرفته شده است.

در ساعت ۳۰ دقیقه و ۱۳ ثانیه بامداد پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۶۹ زلزله به بزرگی ۳/۷ ریشتر در نزدیکی شهر رودبار (در گیلان) روی داد. کانون زلزله مذکور را کارشناسان حدود ۱۱کیلومتری از سطح زمین اعلام کردند. این زلزله بیش از ۱۰۰ روستا را به کل تخریب کرد و سی و هفت هزار نفر کشته و چهار صد هزار نفر بی خانمان بر جای گذاشت. علاوه بر این بیش از ۲۰۰هزار واحد مسکونی و تجاری تخریب شد و خسارات عمدهای به تاسیسات و اماکن عمومی در استانهای گیلان و زنجان که متاثر از این زلزله بودند، وارد آمد.
اگر بازار داغ تماشای مسابقات فوتبال جام جهانی ۱۹۹۰ نبود، تعداد تلفات این زلزله هولناک به مراتب بیش از این میشد. از ساعت دوازده مسابقه فوتبال بین اسکاتلند و برزیل آغاز شده بود و بسیاری مشغول تماشای آن بودند که با شروع زلزله به خارج ساختمانها فرار کردند.
شدت زلزله در تهران ۵/۵ ریشتر بود که به مدت ۵۷ ثانیه ادامه داشت. بعد از وقوع زلزله از سراسر دنیا سیل کمکها به ایران سرازیر شد ، ولی عدم سازماندهی مناسب و مدیریت صحیح بحران منجر به امدادرسانی کند و بی برنامه شد. همان موقع شایع بود مقادیری از تجهیزات اهدایی در بازار تهران به فروش رفته و یا بعضی از ارگانها از ارایه آنان به زلزله زدگان خوداری کرده اند. به عنوان مثال پتوها و چادرهای آلمانی سر از بعضی جاها درآورد! بیمارستان مجهز صحرایی ساخته شده در منجیل مدتها تنها مرکز درمانی منطقه محسوب می شد.
زلزله رودبار و منجیل فجیع ترین بلای طبیعی دهه شصت بود.
روز یکشنبه ، چهارم مرداد ۱۳۶۶ ساعت یک بعد از ظهر ، در کمال ناباوری و اوج گرما در منطقه شمال تهران رگبار و تگرگ شدیدی شروع به باریدن کرد. طی مدت پنج دقیقه سیلاب عظیمی از رودخانه گلابدره به حرکت درآمد و در مسیر خود سد ساخته شده توسط جهاد سازندگی را تخریب و صدها تن گل و لای وسنگ را در مسیر رودخانه گلابدره و جعفرآباد به سمت میدان تجریش به حرکت در آورد. در طول مسیر به خانه ها و خودروها خسارت فراوان وارد کرد و به میدان تجریش رسید. در میدان تجریش بخشی از سیلاب به درون زیرگذر در حال ساخت وارد شد و بخشی دیگر به داخل تکیه بازار تجریش و راهرو بازار تجریش آسیب رساند. گل به سمت بیمارستان شهدا از سمت شرق و ورودی خیابان مقصودبیگ و ولیعصر در سمت جنوب و غرب نیز پیشروی کرد.
من بر حسب اتفاق ساعت سه بعد از ظهر گذرم به میدان تجریش افتاد. عبور مرور ماشینها متوقف شده بود و جنازه هشت نفر در حیاط بیمارستان شهدا چیده شده بود . من از طریق بازار از میان گل ولای جلو رفتم تا به تکیه رسیدم ، در تکیه تجریش یک مرد تا سینه در گل گرفتار شده بود و سرش بر اثر اصابت به دیوار شکافته بود و خونش روی گل پخش شده بود. امدادگران هلال احمر تلاش می کردند او را از مهلکه خارج کنند ، اما موفق نمی شدند. من مسیر را برگشتم و سعی کردم از خیابان به سر پل تجریش بروم . در ابتدای خیابان تجریش به میدان قدس یک شیرینی فروشی قرار داشت که یک نفر که نفهمیدم زن بود یا مرد با فشار شدید آب و گل به کرکره آن له شده بود و آنجا هم امدادگران سعی داشتند جنازه او را خارج کنند. خلاصه انگار میدان تجریش تبدیل به یکی از مناطق عملیاتی شده بود.
در طول تاریخ شهر تهران بدفعات شاهد بارندگی شدید و سیلاب و آب گرفتگی بوده و هست، اما سیل گلابدره در سال ۶۶ پدیده بی نظیری بود که دیگر تکرار نشد. بعد از این سیل میدان تجریش به مدت دو ماه بسته بود و عملیات پاکسازی و بازسازی آن ادامه داشت. هم اکنون قطعه سنگ بزرگی در وسط میدان وجود دارد که یادگار همان سیل معروف می باشد. ظمنا سطح میدان به میزان بیست تا سی سانتیمتر بالاتر آمد و آسفالت شد. هرچند که حجم بارندگی علت اصلی سیل بود ولی سد خاکی غیر فنی ساخته شده توسط جهاد نیز مزید بر علت شده بود.
هیچوقت گزارشی از میزان تلفات و خسارت سیل تجریش به طور رسمی اعلام نشد.

روز جمعه ، یازدهم مرداد ۱۳۶۶ ،هنگامی که جمعی از زائران در خیابانهای مکه برای شرکت در مراسم برائت از مشرکین حرکت می کردند، مأمورین پلیس دولت سعودی با آمادگی قبلی در حالیکه مجهز به انواع اسلحه سرد و گرم و گاز اشک آور و خفه کننده بودند، با مسدود نمودن محور اصلی حرکت جمعیت، به سرکوبی و ضرب و شتم تظاهر کنندگان پرداختند. نیروهای امنیتی سعودی با چماق و چوبدستی وارد صفوف راهپیمایان شده و با خشونت تمام شروع به ضرب و شتم افراد می نمودند. سعودی ها به این هم اکتفا نمی کردند و حجاجی را که از مهلکه گریخته بودند، جستجو کرده و به ضرب و شتم آنها می پرداختند و حتی به آمبولانس هایی که برای نقل و انتقال زخمی ها و کشته ها می آمدند، حمله ور می شدند. در این واقعه حدود ۴۰۰ نفر از حجاج ایرانی، لبنانی، فلسطینی، پاکستانی وعراقی کشته شدند و حدود ۵۰۰۰ نفر مجروح و عده ای نیز دستگیر شدند.در تهران نیز در جهت مقابله به مثل به سفارت عربستان حمله شد و یک نفر کشته شد. روابط ایران و عربستان تیره شد و تا چند سال از ایران کسی به زیارت خانه خدا فرستاده نشد.
درهمان ایام شایعه بود اعضای سپاه پاسداران در قالب حجاج به مکه جهت تظاهرات برائت از مشرکین اعزام شده بودند و گفته می شد مقادیری سلاح نیز به همراه داشتند. همچنین شایع شده بود که تعدادی از زنان ایرانی زائر نیز ناپدید شدند هیچ وقت به ایران باز نگشتند.

خاطرات بچهها رو خوندم و کلی رفتم تو اون سالها...واقعا دوران بعدی بود و حالا که در دهه ۳۰ زندگانی هستیم میفهمم که چه اثرات منفی توی زندگی من گذاشته....تازه من از ۱۸ سالگی خارج از ایران بودم....اون موقعه بود که فهمیدم بچگی ما چقدر عقب افتاده و غیر طبی بوده...وقتی رفتم دانشگاه و با بچهای دیگه از ژاپن گرفته تا آمریکای جنوبی برخورد کردم فهمیدم من انگار شهروند این کره خاکی نیستم و انگاری از مریخ اومدم اینجا....آخه اون زمان امکانات امروزی نبود که بشه از دنیا باخبر شد و ما هم در عالم کودکی چه میفهمیدیم....همش فیلمهای جنگی، شعارای انقلابی، و در یک کلام شستشوی مغزی بود......یادم اکثر بازی ما راجب جنگ بود و اسباب بازی مورد علاقه ما پسرها تفنگ و نارنجاک و این چیزابود. اولین کاردستی من که در کلاس اول ساختم یک تانک بود!!! کتک خوردن هم جزو کاری روزانه بود مثل غذا خوردن. آخه مگه میشه به پسر بچه بگی ندو، بازی نکن، فوتبال نکن، دنبال هم نکن...وقتی توی انگلستان فسقلی میدیدم که مدرسهها چه زمینهای بزرگی داران بچهها با چه شور و شادی میدون بازی میکنن و اصلا عجله نیست که زود بزرگشن دلم به حال خودم و هم نسلهام میسوزه که چطور ۳ نفر ۳ نفر تنگ هم سر کلاس میشستیم، نه امکاناتی نه هیچی....تازه مجبور بودی بزور بریم نماز جماعت که هنوز که فکرشو میکنم حالم بهم میخوره از بوی عراق پای بچهها و تنگی جا....منم برای اینکه مجبور نشم نماز بخونم خودم رو کردم مبصر کلاس که وقتی بچهها سر کلا نیستن از کیفاشن مراقبت کنم....البته بعداز مدتی ناظم فهمید و طبق معمول چند تا ترکه مجازتمون بود....یادم میاد گچ ور میداشتیم میمالیدیم به دستمون که درد خطکش و یا ترکه کمتر بشه...من که هنوز لعنت میکنم اونهای که باعث بانی اون دوران سیاه و خاکستری بودند.....تفریح ما شده بود فوتبال با توپ دولایه پلاستکی تو کوچه که تا یادم نرفته بگم در یک مقطعی اونم نایب شده بود، که همیشه اجازه نداشیتم بریم چون پدر مادرمون راست میگفتن جای بازی بچه نبود....بد که کمی بزرگتر شدیم ردو بدل کردن نورهای بتا مکس بود، اونم با احتیاط کامل که کسی نفهمه.
اواخر دهه شصت کلاس پنجم دبستان بودم. دوستی داشتم که از خانواده مومنی بود. خانواده ما هم مومن بودند. مومن یعنی اینکه اهل گوش کردن نوار ترانه و دیدن شوی تلویزیونی و ... نبودند. من روزی خونه یکی از اقوام طاغوتی و شاه دوستم رفته بودم ( به همراه عموی جوونم) اونجا اولین ترانه های عمرم رو شنیدم و هنوز هم حفظم. فردای اون روز توی مدرسه هی با خودم زمزمه میکرم و میخوندم. ما توی یک مدرسه خاص بودیم که ظهر ها نهار هم داشتیم ( البته پولش رو اول سال از پدر و. مادرم میگرفتن) ظهر موقع نهار دیدم دوستم که فامیلش جلیلی بود نیومد با من نهار بخوره و محلم نمیگذاشت. و خیلی بهم برخورده بود که دیدم ناظم مدرسمون که از چهرش هنوز هم بدم میاد و متنفرم ازش ، (کاش زودتر بمیره) کنارم نشست و با حالت تمسخری بهم گفت که من دلم گرفته خیلی اگر میشه برام ترانه بخون !! با گفتن این جمله همه بچه ها گفتن هیییییی ! ترانههههههههه ؟ بعد هم ناظم ادامه داد گفت بخون دیگه . من منتظرم!! منم هی گفتم نه و ال و اینا ، سرخ شده بودم و پاهام یخ کرده بود.متنفر شده بودم از مدرسه ،فکر میکردم داستان تموم میشه اما نشد. عصر موقع رفتن دیدم پدر و مادرم اومدن و در واقع احظار شده بودند که آره بچه شما بقیه بچه ها رو به راه بد هدایت می کنه !!! و از این جفنگیات و پدر و مادر ساده من هم کلی غصه خورده بودند و تا مدتی روابط ما قطع شده بود با خیلی ها.
اون حادثه باعث شد که من عاشق ترانه بشم ! و همیشه از هر فرصتی برای شندین ترانه و موزیک جدید استفاده کنم ! حالا نمیدونم جلیلی کجاست اما برای ناظم همچنان آرزوی مرگ میکنم . در ضمن پسر دخترباز آقای ناظم رو میشناسم.
مدتی پس از انقلاب و در دهه شصت شرکتهای مسافربری به تعاونی های مسافربری تبدیل شدند و نرخ بلیط در مسیرهای مشابه یکسان شد. روی بدنه اتوبوس ها نام شرکتها پاک شد و شماره تعاونی درج گردید اما مردم با اطلاع از سابقه شرکتها ، مشتری تعاونی خاصی بودند. تعاونی یک که همان شرکت ایران پیما و تعاونی پانزده که همان شرکت تی بی تی و تعاونی نه که همان شرکت لوان تور بود از همه پرطرفدارتر بودند. اتوبوسها که عموما بنزهای ایران ناسیونال بودند ، تولید داخل بود. اتوبوسهای ایران پیما پنجره هایش باز نمی شد و به همین دلیل کولرهایش به راه بود ضمن اینکه تعداد صندلی هایش هم کمتر و در نتیجه فضای صندلی بیشتر بود. تی بی تی هم اتوبوسهای سوپر دولوکس تک صندلی داشت که انصافا به نظر من بهترین اتوبوس آن سالها بود. با باز شدن دانشگاهها پس از انقلاب فرهنگی و وجود مسافر فراوان به مناطق جنگی از یک طرف و کمبود اتوبوس از سوی دیگر پدیده ای به نام مسافرت بر روی بوفه بوجود آمد. بوفه محلی بود در انتهای بعضی اتوبوسها که در زمان قبل از انقلاب مسافران می توانستند از شاگرد راننده کیک و نوشابه بخرند. در شرایط کمبود جا، راننده ها در محل بوفه یک نیمکت نصب کرده بودند که پنج ، شش مسافر سوار می کردند. بعضی مواقع که بدلیل تعطیلات یا بدی هوا اتوبوس کم می شد و مسافر زیاد، قیمت بوفه از صندلی هم گرانتر می شد. پلیس راه راننده را برای سوار کردن مسافر بوفه جریمه می کرد و گاهی مسافران بوفه قبل از پلیس راه پیاده می شدند و پس از پلیس راه دوباره سوار می شدند! گاهی اوقات راننده در مبدا پول جریمه را از مسافران بوفه می گرفت و در صورت جریمه شدن در مقصد پس می داد. با این شرایط مسافرت تفریحی چندان جالب نبود به ویژه که در تعطیلات فقط با پارتی بازی بلیط مرد نظر گیر می آمد. در سالهای پایانی دهه شصت در ایام عید اتوبوسهای ارتش و سپاه هم به کمک مسافرتهای نوروزی آمدند. حتی در یک سال اتوبوسها شرکت واحد در مسیر قم به مسافرکشی پرداختند. در آن سالها مسافران اتوبوس ام پی تری و موبایل نداشتند و اتوبوسها هم فیلم پخش نمی کردند. البته رانندگان ممکن بود پس از ورانداز کردن مسافران یک نواری بگذارند که صدای آن هم از ردیف دوم سوم عقبتر نمی رفت. شاگرد راننده در چند نوبت با یک پارچ و لیوان به مسافران آب می داد که همه از یک لیوان آب می خوردند! در سال ۶۵ یا ۶۶ بود که قانون شد با اضافه کردن پنج ریال به بهای بلیط برای هر مسافر لیوان یکبار مصرف در نظر گرفته شود. در بین شهرهای ایران تنها تهران بود که با زور جناب خلخالی ترمینال جنوب راه اندازی شده بود و در مابقی شهرها دفتر تعاونی ها در شهر پراکنده بود. البته به تدریج در شهرهای بزرگ هم ترمینال ساخته شد.
در دهه شصت صنایع خودرو سازی بدلیل انقلاب و تحریم و مصادره و جنگ نیم نفسی می کشید. تولید خودرو به میزان نیاز مردم نبود و دوره های ثبت نام و تحویل خودرو بسیار طولانی بود . از همان زمان بود که ثبت نام خودرو و فروش آن در بازار بعنوان یک درآمد مطرح گردید و خودرو به وسیله ای تبدیل شد که قیمت آن پس از مصرف افزایش پیدا می کرد.تولید عمده منحصر بود به پیکان، رنو پنج ، لندرور و مقدار محدودی بیوک و شورلت. که این آخری تنها در دوسال تولید شد و سهمیه مدیران بود. هنوز پیکان بازها می گویند که پیکان سال ۶۱ و ۶۲ از باکیفیت ترین پیکانهای بعد از انقلاب می باشد. علت اصلی این امر میزان تولید پائین این خودرو در آن سالها بود که دقت بیشتر را حاصل کرده بود. در دهه شصت ماشینهای وارداتی یا تولیدی قبل از انقلای بروبیایی داشتند. فیات، بنز، بی ام و، تویوتا، بلیزر، کامارو، فولکس، پژو، شورلت، آ یو دی، جیپ و رنو از تولیدات خارجی و آریا، شاهین، شورلت ایران، ژیان ، بیوک، کادیلاک، پیکان جوانان، جیپ استیشن از تولیدات داخلی. در سالهای جنگ جیره بندی سوخت برقرار بود و برای ماشینهای شش و هشت سیلندر ماهیانه سی لیتر و مابقی خودروها بیست لیتر بود . این میزان بعدا به شصت و چهل لیتر افزایش پیدا کرد. قیمت بنزین کوپنی لیتری سی ریال بود. در اواخر جنگ بنزین آزاد هم به قیمت پنجاه ریال عرضه شد که بعضی وقتها نبود. با این اوصاف و ماشینهای پرمصرف امکان مسافرت وجود نداشت مگر اینکه چند ماه از ماشین استفاده نمی شد تا کوپنهایش جمع شود و یا اینکه کوپن آزاد از بازار سیاه خریداری می شد.در دهه شصت جاده های کشور بسیار بسیار خلوت تر از امروز بود و از یک طرفه شدن جاده و ترافیک در جاده اصلا خبری نبود. در بعضی مسیرها در برخی از ایام سال خلوتی جاده ترس آور بود چرا که بدون امکانات ارتباطی امروز و تردد بسیار کم، در صورت خرابی ماشین مشکلات فراوانی بوجود می آمد. آن دوران اسپرت کردن ماشین و سیستم بستن و امثالهم وجود خارجی نداشت، به چند دلیل: اول اینکه لوازم اینکار در بازار نبود . دوم اینکه با وجود ایست بازرسی های شبانه و کنترل های جاده این ماشینها مرتب متوقف و بازرسی می شدند. آنچه ماشین اسپرت بود ماشینهای قبل از انقلاب بود که صاحبان آنها ترجیح می دادند تا آنها را در پارکینگ بخوابانند تا با آن تردد کنند. نا گفته نماند بعضی ها ماشینشان را با یک نوار کشی ساده روی بدنه و یا تعویض تودوزی اندکی قشنگ تر می کردند.
البته وقتی از دهه شصت صحبت می کنیم باید به سال پایانی آن هم اشاره کنیم که بعد از جنگ زمینه ورود ماشینهای کره ای مثل هیوندایی و دوو به کشور فراهم شدو همچنین مقادیری رنو بیست و یک که به جای پول قرض داده شده به فرانسه در زمان شاه به ایران داده شد.
خلاصه خودرو در دهه شصت فقط وسیله ای بود که باعث می شد پیاده راه نروی و از کیفیت و ایمنی آنچنان خبری نبود.
اون زمون اما, نه اینترنتی بود، نه ماهوارهای و نه موبایلی، نه پلی استیشنی و نه کامپیوتری. ما بودیم و یک آنتن فکسنی که ارتباط ما رو با صدا و سیمای قزمیت اون روزا برقرار میکرد. کل سر و ته تشکیلات صدا و سیمای ایران ۲ تا کانال تلویزیونی داشت که تقریبا روزی ۱۰-۱۱ ساعت برنامه پخش میکردن، از حدود ساعت ۲ ظهر تا ۱۲ شب! چیزی حدود ۲ ساعت از این برنامهها برنامه کودک و نوجوان بود. شامل چند تایی کارتون و چند تایی هم برنامه معمولا تولید داخل.
کارتونها هم معمولا دو دسته بودن؛ کارتونهای کلاسیک آمریکایی و اروپایی که از قبل از انقلاب هم پخش میشدن و مقدار پخششون سال به سال کمتر میشد, مثل: پاپای(بعد از مسلمان شدن به ملوان زبل تغییر نام داد)، پلنگ صورتی، تام و جری، گوریل انگوری، معاون کلانتر، تنسی تاکسیدو، گوفی، میکی ماوس، گالیور، پینوکیو و سندباد.
دسته دوم کارتونهایی بودن که در شرایط تحریمی و انقلابی اون زمان از ژاپن خریداری میشدن، کارتونهایی مثل: هاچ زنبور عسل، حنا دختری در مزرعه، بل و سباستین، بنر، دختری به نام نل، مسافر کوچولو، نیکو، خانواده دکتر ارنست، مارکو پولو، سرندی پیتی، ایکیو سان .
این کارتونها علاوه بر این که همگی از ریتم خیلی کندتری نسبت به ساختههای امریکایی برخوردار بودن و معمولا با دستکاری نوابغ سانسورچی تلویزیون حسابی آموزنده و دارای پیامهای اخلاقی-اسلامی بودن، اکثرا در یک نکته دیگه هم مشترک بودن و اون بی پدر و مادر بودن شخصیتهای اصلی این کارتونها بود!
تقریبا بیشتر این قهرمانان یا در جستجوی مادر خودشون بودن یا پدرشون و یا هر دو! تک و توکی هم توشون پیدا میشد که پدری، پدر بزرگی، عمه ای، خالهای داشتن و با اون زندگی میکردن, ولی بقیه دست کم نداشتن مادر رو شاخشون بود!
من هنوز هم نفهمیدم که آیا ژاپنی ها بودن که دوست داشتن تمام شخصیتهای کارتونیشون یتیم باشن، یا این تلویزیون ایران بود که فقط یتیماشو جدا میکرد و واسه ما پخش میکرد!؟
بعد از انقلاب فرهنگی که دانشگاهها باز شد ، جنگ شروع شده بود. یک مشکل بزرگ برای دانشجوها بدست آوردن کتابهای مورد نیاز بود. آن موقع دولت یک سهمیه ارزی برای خرید کتاب به دانشجوها می داد. حالا دقیقا یادم نمی آید که میزان آن چقدر بود ولی حدود دویست دلار آمریکا بود. دانشجوها بایستی با ناشر در خارج از کشور مکاتبه می کردند و درخواست پرفورما می کردند. ناشر هم برای آنها پرفورما می فرستاد و شماره حساب اعلام می کرد. بعد باید کفش آهنی می پوشیدی و این پرفرما را در دانشگاه و وزارت علوم تائید می کردی و نهایتا به بانک می بردی تا ارز مورد نیاز تخصیص داده می شد. اگر شانس داشتی و ارز موجود بود ، معادل ریالی آن را واریز می کردی و می رفتی خانه می نشستی تا کتابها برسد. البته اول یک نامه از گمرک امانات پستی می رسید که برایت یک بسته رسیده است. بعد کتابها به ارشاد می رفت تا بازبینی شود و دست آخر کتابها تحویل داده می شد. یکبار هم اعلام کردند باید کتابها را در وزارت علوم مهر کنیم ، گویا برای جلوگیری از فروش در بازار آزاد. تمامی این مراحل توسط پست انجام می شد و بسیار زمانگیر بود. پس از یکبار سفارش دادن تازه متوجه شدیم باید کتابهای ترم بعد را ترم قبل سفارش می دادیم. ناگفته نماند دانشجویان بسیجی و حزب الهی به منظور حمایت دولت از سهمیه خود استفاده نمی کردند و به استفاده کنندگان هم چپ چپ نگاه می کردند. یعنی در حقیقت مثل خیلی چیزهای دیگر دولت توقع داشت ژست لازم را داشته باشد و ملت خودش استفاده نکند.
در آذر ماه سال ۱۳۶۵، در حالي كه بيش از شش سال از آغاز جنگ می گذشت ، دهها هزار بسيجي داوطلب که اغلب از روستاهای کشور بودند در قالب بيش از دويست گردان با نام سپاه يكصد هزار نفري محمدعازم جبهه شدند. اعضای این سپاه در دوازدهم آذر ماه در استادیوم آزادی تجمع کرده و با نمایشی تبلیغاتی در خیابانها رژه رفتند و سپس جهت دوره آموزشی فشرده چهل روزه به مراکز آموزش سپاه رفتند. این نیروها که جهت آخرین تلاش همه جانبه ایران در جنگ بسیج شده بودند در بهمن ماه سال ۱۳۶۵ در دو عملیات کربلای چهار و پنج شرکت داشتند که جمع کثیری از آنان کشته و مجروح شدند.
اما در حاشیه تجمع استادیوم آزادی یکی از آشنایان خاطره جالبی تعریف می کند. او که در آن زمان در پروژه مسکونی شهرک اکباتان کار می کرد می گوید: در آن زمان ما چندین بلوک از فاز نوساز شهرک اکباتان را جهت تحویل به خریداران آماده کرده بودیم. آن آپارتمانها همه نقاشی شده و موکت شده آماده تحویل بود و دعوت نامه تحویل به صاحبان آنها ارسال شده بود و ما هم مشغول رفع ایرادات جزئی آن بودیم. در آذر ماه سال ۶۵ ناگهان افراد سپاه به صورت شبانه چند بلوک آماده تحویل را جهت اسکان سپاه محمد به اشغال خود درآوردند و گروه گروه بسیجی هایی که از روستاها و شهرستانها وارد می شدند را اسکان دادند. اعتراض ما هم به جایی نرسید و پس از اعزام سپاه محمد ما توانستیم ساختمانها را پس بگیریم. اما چه پس گرفتنی!!! در ۹۰ درصد آپارتمانها با استفاده از اجسام نوک تیز و ذغال و خودکار بر روی دیوارها یادگاری و شعارها و نوحه های جنگ نوشته شده بود. موکتها در اغلب موارد کثیف و سوخته یا لک کنسروهای ماهی و لوبیا داشت. چندین توالت فرنگی شکسته و بعضی از رزمندگان اسلام در وانهای حمام قضای حاجت کرده بودند. خلاصه خسارت سنگینی به بار آمده بود. شرکت هم مجبور به تعویض تمام این موارد شد و نمی دانم نامه نگاری انجام شده با سپاه به کجا رسید.


شُد جمهوری اسلامی به پا
که هم دین دهد هم دنیا به ما
از انقلاب ایران دِگر
کاخ ستم گشته زیر و زِبَر
تصویر آینده ی ما،
نقش مراد ماست
نیروی پاینده ی ما،
ایمان و اتحاد ماست
یاریگر ما دست خداست
ما را در این نبرد او رهنماست
در سایه ی قرآن جاودان
پاینده بادا ایران
آزادی چو گل ها در خاک ما
شکفته شد از خون پاک ما
ایران فرستد با این سرود
رزمندگان وطن را درود
آیین جمهوری ما
پشت و پناه ماست
سود سلحشوری ما
آزادی و رفاه ماست
شام سپاه سختی گذشت
خورشید بخت ما تابنده گشت
در سایه ی قرآن جاودان
پاینده بادا ایران
در سالهای دهه شصت و مخصوصا اوایل آن ورزش در ماه رمضان به کل تعطیل می شد. آن سالها مثل الان روزنامه ورزشی وجود نداشت و فقط دو هفته نامه کیهان ورزشی و دنیای ورزش چاپ می شد. دکان ورزش چنان تعطیل می شد که این هفنه نامه ها هم در ماه رمضان چاپ نمی شد. ورزش اساساً عامل انحراف افکار از جبهه و جنگ تلقی می شد. سیاست دولت بر تحریم ورزش قهرمانی استوار بود و قهرمان واقعی شهدا معرفی می شدند. در مسابقات ورزشی تیمها با عکس شهدا وارد زمین می شدند و در مسابقات فوتبال تماشگران مجبور بودند دست همدیگر را بگیرند و دعای وحدت بخوانند.بعضی ورزشها مثل بکس و شطرنج و کونگ فو که کاملا تعطیل شد. در لباس بعضی ورزشها تغیراتی داده شد مثلاً در بسکتبال و کشتی چون لباس بالاتنه رکابی بود باید زیر آن زیر پوش می پوشیدند و تیمها در ورزشهای سالنی به جای شورت از شلوار استفاده می کردند. از همه جالبتر این بود که شماره بازیکنان به فارسی تغیر داده شد و شماره های خارجی ممنوع شد. باشگاهها جای خود را به تیمهای منتخب استانی دادند و مسابقات استانی برگزار می شد. حال و روز ورزش خانها که دیگر معلوم است. آن سالها شخصی به نام داوودی رئیس سازمان تربیت بدنی شد و برای پاکسازی تیمهای ملی (به خصوص فوتبال) از قهرمانان قبل از انقلاب ، طرحی به نام طرح بیست و هفت ساله ها راه انداخت . بر اساس این طرح ملی پوشان باید زیر بست و هفت سال سن داشته باشند! با این طرح افراد زیادی همچون پروین و حجازی از تیم ملی کنار گذاشته شدند. ابنیه ورزشی در آن سالها در خدمت جنگ بود . سالنها و استادیوم ها جهت موارد نظامی استفاده می شد . نمونه شاخص آن استفاده از استادیوم مدرن تختی در شرق تهران بود که به عنوان اردوگاه اسرای جنگی استفاد می شد. در آن سالها اگر تیمی یا ورزشکاری توانست در خارج کشور مدالی یا عنوانی کسب کند همه با همت و غیرت خودشان حاصل می شد. البته در آن سالها ورزشکاران زیادی پس از اعزام به خارج از کشور پناهنده می شدند. پس از مدتی همراه هر ورزشکار یک نگهبان هم اعزام می شد که مواظب فرار نکردن او باشد. از پناهندگان شاخص آن زمان سید جبار مهدیون کشتی گیر تیم ملی بود. در آن سالها اگر ورزشکار ایرانی به مدال دست پیدا می کرد بایستی حتما با عکس امام به سکو می رفت و گاهی هم با سربند قرمز.خلاصه این بود ورزش دهه شصت.

نوروز سال ۱۳۶۲ مسافرتی به اصفهان داشتم. سوم یا چهارم فروردین به اتفاق میزبانمان برای هواخوری و قدم زدن به کنار زاینده رود رفتیم. مدتی پیاده روی کردیم تا به گروهی از مردم که حلقه زده بودند رسیدیم. یک ماشین گشت ارشاد حکایت از همه چیز داشت. در مرکز تجمع یک زن و مرد نسبتا جوان که از لهجه شان معلوم بود که اهل اراک و مسافر هستند بعلاوه دو تن از برادران کمیته مسلح به مسلسل قرار داشتند . موضوع از این قرار بود که خانم اراکی که مانتو و روسری بر تن داشت ، شلوار به پا نکرده بود و این از نظر برادران کمیته مشکل محسوب می شد و قصد هدایت خانم و شوهرش را به کمیته داشتند. البنه انصافا مانتو خانم از بلندی روی زمین می کشید و فقط موقع راه رفتن جوراب کلفت ایشان دیده می شد. بهر حال مردم هم پادر میانی می کردند که اینها مهمان هستند و می خواستند قضیه حل شود اما برداران کمیته رضایت نمی دادند. عاقبت مرد اراکی به پاسدارها گفت اگر الان زن من شلوار به پا کند موضوع حل است ؟ برادران گفتند بله اگر همین الان شلوار به پا کند می توانید بروید . با این سخن مرد اراکی ناگهان شلوارش را درآورد و به زنش داد و گفت : بپوش تا اسلام به خطر نیفتد و خودش هم با پیژامه وسط پارک ایستاد. جمعیت هم با صدای بلند به خنده افتادند و برادران کمیته چی هم در مقابل عمل انجام شده قرارگرفتند و مجبور شدند سوار پاترول خود شوند و بروند. البته همگی می گفتند اگر تنها بودید به خاطر جمله آخرت باز هم شمارا می بردند تا هدایت کنند.!
شهر موشها، فیلم پرفروش سال ۶۳ شد. این فیلم عروسكی در واقع از دل مجموعه تلویزیونی مدرسه موشها كه در برنامه كودك طرفداران زیادی داشت، بیرون آمده بود و توانست تابستان سینماهای تهران را جولانگاه بچهها و پدر و مادرهای همراه آنها كند. شهر موشها در واقع معجونی بود از رقص و آواز (در محدوده ضوابط سینمای بعد از انقلاب) كه گاهی با تلفیق عروسك و بازیگر همراه میشد (نظیر دزد عروسكها، گلنار و گربه آوازهخوان). موزیكال بودن این فیلم ها و حال و هوای شادشان نكته قابل تأمل در محصولات سینمایی دهه شصت بود.
بعدا در دهه هفتاد از قول جناب ده نمکی نقل شد که عامل برگشت ابتذال به سینمای ایران همین فیلم شهر موشها بود!. ایشان عقیده داشت که موسیقی این فیلم ، شیش و هشت بود و علت استقبال بی اندازه از این فیلم هم همین موضوع بود. البته ایشان به هنگام این ابراز نظر هنوز کارگردان نشده بودند و در گروههای فشار فعالیت می کردند.


کودکان درجنگ . ویژه دهه شصت!
تا اواسط دهه شصت اتوبوسهای شرکت واحد در تهران زنانه- مردانه نشده بود. بعد یواش یواش اتوبوسهای دو طبقه جدا شد ، مردان بالا و زنان پائین.اما اتوبوسهای یک طبقه مشکل ساز شد . ابتدا آمدند صندلیهای کنار شیشه را کندند و وسط اتوبوس یک ردیف صندلی دو نفره نصب کردند و وسط این صندلیها یک میله کشیدند. در حقیقت اتوبوس دو راهرو داشت مردان به هنگام ورود به راهرو سمت راست می رفتند و زنان به راهرو سمت چپ. نکته جالب این بود که موقع نشستن یک زن حتما کنار یک مرد می نشست!. از دور اتوبوس را که می دیدی به علت اینکه سمت مردان شلوغ تر بود ، اتوبوس به سمت راست کج شده بود! بعد از مدتی اتوبوسها به شکل اول درآمد خانمها جلو می نشستند و آقایان عقب! سرانجام به این نتیجه رسیدند که خانمها عقب بنشینند و آقایان جلو! خوشبختانه جور دیگری نمی شد امتحان کرد و تا امروز به همان صورت باقی مانده است. حالا که حرفش پیش آمد بگویم آن روزها جمعیت تهران به این میزان نبود و در هر ایستگاه مسافر سوار و پیاده نمی شد. به همین خاطر راننده با صدای بلند ایستگاه را اعلام می کرد و اگر جوابی نمی گرفت در ایستگاه نگه نمی داشت. ضمنا اتوبوسها زنگ داشت که مسافرین برای پیاده شدن با آن به راننده اطلاع می دادند. تا قبل از جداسازی اتوبوسها رسم بود از در جلو سوار می شدند و از در عقب پیاده .چند تا خطوط اصلی اینها بودند: خط یک - تجریش به پارک شهر. خط دو- میدان قدس به توپخانه از پیچ شمیران. خط سه – تجریش به توپخانه از جردن. خط ده – تخت طاووس به فلکه سوم تهرانپارس. خط دوازده – فلکه دوم تهرانپاس به توپخانه. خط هفتادوشش – تجریش به جمالزاده.
توضیح: دوستان بدرستی تذکر دادند. خط یازده – تخت طاووس به فلکه سوم تهرانپارس. با تشکر
در دهه شصت خیلی ها زور می زدند که بک جوری بساط عید نوروز را جمع کنند. حتی یکسال در ساعت 4 بعداز ظهر روز بیست و دوم بهمن مثل عید در تلویزیون ساعت نشان دادند و دنگ دنگ دنگ کردند و بهم تبریک گفتند. به بهانه عزادار بودن خانواده شهدا عید را بی رمق برگزار می کردند. با همه اینها و علیرغم مشکلات جنگی و اقتصادی مردم عید را زنده نگهداشتند. شیرینی سر سفره هفت سین یک نقل ساده بود و عیدی بزرگترها خیلی مختصر، اما بود. آن سالها که مثل الان در تلویزیون آگهی بازرگانی پخش نمی شد( آگهی بازرگانی از گناهان کبیره بود و عنوان می شد این کار فریب دادن خریدار است) و به جای آن سخنان امامان و ائمه اطهار نوشته و خوانده می شد. یکی از سخنانی که عیدهای نوروز مرتب پخش می شد این بود که عید روزی است که ما گناه نکنیم!!!. عید نوروز از جستگان دهه شصت است.

جنگ جنگ تا پیروزی!
دانش آموزان کشته شده ،بمباران عراق در خرم آباد
در سالهای اولیه دهه شصت تعداد بیشماری جوک جهت جناب منتظری ساخته شد و مردم بیخ گوش همدیگر می گفتند و می خندیدند. لقب ایشان برگرفته از کارتون پینوکیو ، گربه نره بود زیرا شباهت زیادی به ایشان داشت و گربه نره سمبل بلاهت بود.
البته در کارتون پینوکیو یک روباه مکار هم بود که در آن زمان لقب جناب ... بود. آن جناب امروز شخص شخیصی است و اتفاقا تاریخ ثابت کرده که این اسم گذاری چقدر مناسب بوده است!!!
در دوران جنگ هر از گاهی ایران و عراق به بمباران شهرهای یکدیگر می پرداختند. این دوره از جنگ که چند روزتا چند هفته طول می کشید موسوم به جنگ شهرها بود. در آن ایام روزنامه ای به نام صبح آزادگان چاپ می شد. این روزنامه در یک دوره از جنگ شهرها با چاپ عکس کودکی در یکی از خیابانهای تهران که در جوی آب پناه گرفته بود نوشت چرا ما که امکانات و پناهگاه مطمن و کافی در اختیار نداریم بر طبل جنگ شهرها می کوبیم؟ صدام اگر چنین می کند برای مردم بغداد صدها پناهگاه ساخته است.
صبح آزادگان دیگر چاپ نشد.

بدون شرح!!!