من از اون روزها تنفر از مدرسه، ناظم و مدیر رو یادمه. از مقنعه و مانتوهای گشاد و بد رنگ که باعث میشد هیکل کوچیکم توش گم بشه و اعتماد بنفسم رو از دست بدم. گرچه همیشه شاگر خوبی بودم ولی از مدرسه بدم میامد .
توی دوره دبستان به خاطر اون میزهای تنگ و باریک و چوبی. باید چهار نفره روشون می نشستیم... یادتون هست؟ بعد موقع امتحان املا یه نفرباید میرفت پایین... خدایا چه دردناک بود. من یه بیماری عضلانی دارم که انقباض و انبساط عضلاتم به کندی صورت میگیره و به صورت عادی با درد همراهه.. تصور کنین که وقتی می رفتم اون پایین گلاب به روتون حداقل نیم ساعت طوری بشینم انگار توی دستشویی نشستم چه حالی میشدم. اشکم در میامد. بعد میزها رو انگار داده بودن یه نفر از قصد روشون کنده کاری کنه. هیچ وقت نمیشد خوش خط بنویسی. بعدش که مثلا یه کم مدرن شده بودن میزهایی اومد که به صندلی چسبیده بود با یه شیب ۵۰درجه! لعنتی همه چی از روش لیز میخورد. بعد باید آرنجم رو تا نزدیک چونه ام میاوردم تا دستم به میز برسه... بس که ماشالله مطابق استاندارد قد بچه های ایران ساخته شده بود. خاطره اون میزها قوز نیشینی که هنوزم ترک نشده. از برکات چسبیدگی میز و صندلی بهم هم این بود که یه نفر که صندلی رو عقب جلو میکردم همه باهم تکون میخوردیم.
از اون دفترای صد برگ بدون خط کشی قرمز دورش که مدرسه با قیمت پایین تری یا مجانی (درست یادم نیست) میداد،بدم میامد. از اون صفحه های صد برگش که حوصله ام رو سر می برد متنفر بودم. هر چی از وسط دفتر ورق میکندم تموم نمیشد. بعد باید می نشستی هی هر ورق با مداد قرمز دورش رو خط کشی میکردی که معلمت که انگار مامور عذابت بود خوشش بیاد. دریغ از یه ذره لطف و مهربونی. از همه بدتر این بود که وقتی دو روز تعطیلی پشت هم میافتاد بی انصافا اینقدر مشق میدادن که آدم ترجیح میداد تعطیل نباشه ... اونم چه مشقی... سیاه کاری الکی.... سه صفحه از درس انقلاب اسلامی.. هر کلمه رو اندازه کله خودم می نوشتم. به نظرم از اردوگاه های کار اجباری هیچی کم نداشتیم ... مگه نه؟
توی دبیرستانم که هر چی زشت تر و بو گندوتر بودی بهتر... حق عطر زدن نداشتیم! حالا نمیدونم خوشبختانه یا متاسفانه من هیکلم کوچیک بود کسی خیلی کاری به کار من نداشت. صبح ها باید یه ساعت سر صف وا میستادیم. تا بلاخره ختم قران بشه و دعای فرج و غیره خونده بشه بعد با چند تا فحش از مدیره محترمه با روحیه ای عالی و خوش بریم سر کلاس ها.یکی از یادگاری های سخنرانی صبحگاهی ایشون اینه" اسماتون رو روی سنگ قبر میکنن،لازم نیست روی میزها بکنین"
بعد میرفتیم توی اون دخمه ها به اسم کلاس با اون پنجره هایی که جلوش رو با توری های فلزی که فقط فنچ میتونست ازش رد بشه پشونده بودن که مبادا کسی به ناموس مردم ( که ما ها باشیم نگاه چپ کنه) من نمیدونم از طبقه سوم مثلا چه اتفاقی ممکنه بیافته...بعد جالبه اش اینکه که یه دفعه یه اقایی اومد تو کوچه کنار مدرسه ما که کوچه خلوتی بود، شلوارش رو درآورده بود و .... دیگه لازم نیست همه ش رو تعریف کنم. بچه هام جلوی پنجره جمع شده بودند تا این منظره رو یه دیدکی بزنن. چقدر عقده ای جنسی زیاد بود.... مردهای بزرگسال رو میگم که تو مینی بوس راه مدرسه دخترها رو دستمالی میکردن. همیشه خدا وسط راه با داد و بیداد از مینی بوس پیاده میشدم. مینی بوس شده بود کابوس من! حالا من پررو بودم یا داد میزدم یا یه چکی به طرف میزدم. بعضیا می گفتن زشته هیچی نمیگفتن، اینقدر که طرف پررو تر میشد...بعد بقیه مردم به جای اینکه اون مرده رو که داشته تعرض میکرده چپ چپ نگاه کنن به من یه طوری نگاه میکردن انگار جن دیدن! وقتی دبیرستان رو تموم کردم واقعا حس میکردم از یه قفس آزاد شدم. وقتی به عقب نگاه میکنم با خودم میگم چطور تونستم توی اون شرایط اینهمه درس خون هم باشم؟ چون من یه ذره نه مذهبی بودم و نه اعتقادی داشتم... فکر میکنم به همین دلیل بود که اون روزا همه بچه درس خونا از مومنات ومومنین بودن... چون شرایط برای اونا اونقدر سخت نبود... بعد از قضیه رو میذاشتن پای اینکه آره چون اینا با خدا هستن و مثلا یه جزء قران رو حفظن خدا کمک کرده بهشون حافظه عالی داده...الان می بینم دخترایی رو که با قیافه های شیطون شون جزو شاگرد اولا هستن... کلی کیف میکنم. انگار اون موقع شاگرد اولی هدیه ای بود که خدا به بندگان مخلص اش عطا کرده بود. انگار مثلا ما بنده خدا نبودیم...
تا همین چند سال پیش توفکر بودم برم یه روز به مدیر دبیرستان حسابی فحش بدم دلم خنک بشه.... ببین چقدر اذیت کرده بودن ما رو اینجور نفرت داشتیم بهشون...
انگار پدر مادرها هم مسخ شده بودن... هیچ کس نبود که از کودکی و جوانی ما دفاع کنه... هر چی مدرسه یا کمیته میگفت حجت بود... هیچ پدر ومادری نمیگفت بابا من که خودم توی قبل از این انقلاب هم زندگی کردم... منم دوست دختر یا دوست پسر داشتم... حالا مثلا چه اشکالی داره که دخترم یا پسرم با کسی که همجنس خودش نیست گپ بزنه..لااقل من نفس این بچه رو نگیرم... من که خودم یادمه...
یاد پسرها و دخترهای شجاع دهه شصتی که کتک خوردن، اخراج شدن، تهدید شدن، توهین شنیدن... تا امروز به اینجا رسیدیم گرامی!